داستان من

برای منی که از کودکی تمایل عجیبی به غرق شدن در دنیای رنگ و خیال داشتم، وارد هنرستان شدن، مثل افتادن در گوی خوشبختی بود. نقاشی و طراحی دیگر یک سرگرمی برای اوقات فراغت نبودند. طراحی شده بود جدی‌ترین بخش دنیای من و قله‌ای که باید هرطور شده فتحش می‌کردم… ترکیبی از لذت، بی‌خوابی و امید

سال‌های ۸۹ و ۹۰ را خوب یادم هست. دانشجو بودم، فلسفه ذهنی متفاوتی داشتم و تا جان در تن بود، آزمون و خطا می‌کردم. پروژه‌های کوچک می‌گرفتم. برای یک شرکت معماری لوگو زدم، برای یک کارخانه رنگ‌سازی کاتالوگ طراحی کردم. پروژه‌هایی با سود کم و عشق فراوان

سال ۱۳۹۵، زندگی یک پیچ تند خورد. شدم طراح گرافیک دو تا شرکت. یکی بازرگانی، یکی تولید مواد غذایی. آنجا یاد گرفتم طراحی فقط خلق زیبایی نیست. طراحی می‌تواند بفروشد، می‌تواند اعتماد بسازد، می‌تواند یک برند را از صفر به جایی برساند که نفس‌هایت را بند آورد

بعد از آن، خودم را توی یک آژانس تبلیغاتی پیدا کردم. مدیر هنری شدم. اینجا بود که فهمیدم فرق بین یک طراح معمولی و یک مدیر هنری، در دیدن چیزهایی است که بقیه راحت از کنارشان رد می‌شوند. در هر سه شرکت ریسک می‌کردم، از چهارچوب خارج می‌شدم و سعی می‌کردم دنیای پیچیده ذهنم را با منافع شرکت و مشتری‌ها همسو کنم. پروژه‌هایی تحویل می‌دادم که کیفیت داشتند و سطحی و بازاری نبودند

حالا مدیر هنری دو تا انتشارات هستم. دفتر کارم گاهی خانه‌ام است، گاهی یک کافی‌شاپ دنج، گاهی طول مسیر جاده. در کنار همه اینها، پروژه‌های فریلنسری خودم را دارم. کارهایی که دوستشان دارم. کارهایی که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوم، دلم می‌خواهد زودتر بنشینم پایشان.

طراحی‌هایم مثل بچه‌هایم هستند. برای هرکدامشان وقت می‌گذارم، حساسیت به خرج می‌دهم، تا دیروقت بیدار می‌مانم و فقط زمانی تحویلشان می‌دهم که مطمئن باشم بهترین هستند

اگر پروژه‌ات را دوست داشته باشم، تمام وجودم را می‌گذارم تا خفن‌ترین باشد

سارا دهجی (ساده)

ساده استودیو. تلاشی برای ساده دیدن